اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شايد
ده ها رنگين كمان در دهان ما نطفه مي بست
و بي رنگي كمياب ترين چيز هاست
اگر شكستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سكوت شب را ويران مي كردند
اگر به راستي خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان را هميشه خواهانند
هميشه م يتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ كس را توان آن نبود كه قدمي بردارد
تو از كوله بار سنگين خويش ناله مي كردي
و من شايد كمر شكسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشم هايمان به جاي لب هايمان سخن نمي گفتند
و ما كلام محبت را در ميان نگاه هاي گهگاهمان
جستجو نمي كرديم
اگر ديوار نبود نزديك تر بوديم
با اولين خميازه به خواب مي رفتيم
و هر عادت مكرر را در ميان 24 زندان حبس نمي كرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه خواب بوديم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
ولي گنج ها شايد
بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دل ها سكه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يك نفر در كنار خيابان خواب گندم نمي ديد
تا ديگران از سر جوانمردي
بي ارزش ترين سكه هاشان را نثار او كنند
اما بي گمان صفا و سادگي مي مرد
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه كافر بودند
و زندگي بي ارزش ترين كالا بود
ترس نبود ؛زيبايي نبود و خوبي هم شايد
اگر عشق نبود
به كدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
كدام لحظه ي ناياب را انديشه مي كرديم؟
و چگونه روز هاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري بي گمان پيش ااز اين ها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر كينه نبود
قلب ها تمامي حجم خود را در اختيار عشق مي گذاشتند
اگر خداوند
يك روز آرزوي انسان را برآورده مي كرد
من بي گمان
دوباره ديدن تو را آرزو مي كردم و تو نيز
هرگز نديدن مرا
آن گاه نيم دانم
به راستي خداوند كدام يك را مي پذيرفت
دكتر شريعتي
+
نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/05 17:34 توسط ُُSARA TANHA
|
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

+
نوشته شده در سه شنبه 1389/10/14 8:59 توسط ُُSARA TANHA
|
شماره (۱) شماره (۲) شماره (۳) شماره (۴) شماره(۵)
شماره (۶) شماره(۷) شماره(۸) شماره (۹)
"دورن گرا حساس و متفکر" (1)
ترجیح می دهید تنها باشید تا این که بحث و گفت و گوی کلیشه ای با دیگران داشته باشید. رابطه ی محکمی با دوستان خود دارید و این کار به شما یک آرامش درونی را که به آن احتیاج دارید، تقدیم می کند. از سطحی بودن بیزارید. می توانید برای مدت طولانی تنها باشید و خیلی کم خسته می شوید.
(2)"مستقل و نامعلوم"
خواستار زندگی آزاد و بدون وابستگی هستید تا خودتان مسیر زندگی را مشخص سازید. تمایل هنرمندانه ای در کار و فعالیت های خود دارید. به آزادی خود اعتقاد دارید و بعضی اوقات کارهایی می کنید که برخلاف موردی است که از شما انتظار می رود. شیوه زندگی شما بسیار فرد گرایانه است. برطبق عقاید و باورهای خود زندگی می کنید و از تقلید خوشتان نمی آید.
(3)"آسوده خاطر ، سرحال و بانشاط"
عاشق زندگی آزاد هستید و سعی می کنید که حداکثر استفاده و لذت را ببرید. اعتقاد دارید که هر فرد فقط یک بار زندگی می کند. نسبت به مسائل مختلف بسیار کنجکاو و صادق هستید هیچ چیز برایتان بدتر از مقید بودن و محدود کردن نیست. همیشه آماده و مشتقاق رویدادهای غیر منتظره هستید.
(4)"تحلیل گر، قابل اعتماد و متکی به خود"
حساسیت کنونی شما همیشگی است. همیشه تمایل دارید که اطراف خود را با چیزهای زیبایی محصور کنید تا مورد توجه دیگران قرار گیرید. فرهنگ نقش مهمی در زندگی شما دارد.
خود را با وقار و کم نظیر می دانید و به سطح فرهنگی افرادی که با آنها در ارتباط هستید، اهمیت می دهید.
(5)"معقول و سازگار"
در زندگی به رفتار و عشق ساده و بی پیرایه اهمیت می دهید. دیگران به شما اعتماد می کنند. به دوستان نزدیک خود امنیت و آرامش می دهید. اطرافیان به عنوان شخصی خونگرم و با محبت شما را تحسین می کنند. از موارد پیش پا افتاده و کلیشه ای دوری می نمایید. لباس و پوشش شما ساده ولی آراسته است.
(6)"عمل گرا، مطمئن به خود و ماهر"
مسئولیت زندگی خود را به عهده می گیرید و به رفتار و کار خود بیشتر از شانس اهمیت می دهید. مسائل مختلف را به صورت عملی و ساده حل می کنید. نگاه واقع بینانه ای به اتفاقات روزمره زندگی دارید و سعی دارید مسائل را بدون تزلزل حل کنید.
(7)"آرام و محتاط"
شما شخص بی تکلف، راحت و محتاطی هستید. به راحتی دوست پیدا می کنید اما از خلوت خود لذت می برید. بعضی اوقات دوست دارید تنها باشید تا به معنای واقعی زندگی بیندیشید و لذت ببرید. به آرامش احتیاج دارید، بنابراین به مکان های مخفی زیبایی می روید. اما گوشه گیر نیستید با این کار آرام می شوید و سپاسگزار زندگی خواهید بود.
(8)"عاطفی ، خیال پرداز و احساساتی "
شخصی بسیار حساس هستید. از دید منطقی و عاقلانه به مسائل نمی نگرید. احساس تنها چیزی است که برایتان مهم است. همچنین رؤیا و آرزو در زندگی تان با اهمیت می باشد. نسبت به افرادی که احساسات و عواطف را نادیده می گیرند و فقط منطق برایشان مهم است، بی اعتنا هستید، و اجازه نمی دهید که احساسات و روحیه شما محدود شود.
(9)"فعال و اجتماعی "
به ریسک در زندگی علاقه مندید. دوست دارید کارهای متفاوت و جالبی انجام دهید و یا از دیگران بیاموزید. از یکنواختی زندگی بیزارید و دوست دارید نقش فعالی در کارها داشته باشید مایلید در همه کارها پیشقدم باشید
+
نوشته شده در یکشنبه 1389/09/28 17:24 توسط ُُSARA TANHA
|
سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…!
میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است

بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
+
نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/18 14:3 توسط ُُSARA TANHA
|
بي تو مهتاب هر شب از آن كوچه ميگذرم
همه تن چشم ميشم خيره به دنبال تو ميگشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان خواهر ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي چند تو ماشين نشستيم
تو همه مشكوك بودن ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته بر آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد توبه گفتي :"از اين دوستي حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ايينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از داداش ؟!ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نرميدم.نگسستم..
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از داداش؟ندانم،نتوانم!"
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت...
اشك در چشم من لرزيد
ماه بر فكر تو خنديد!
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم .نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از خواهر آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم...
بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه ميگذرم
هنوزم نمی فهمم؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/12 21:13 توسط ُُSARA TANHA
|
خود را چنان بساز تا بتواني بازيگر خوب و لايق اين نمايشي باشي كه قلم تقدير در صحنه ي اين زمين براي فرزند آدمي نوشته است. در كجا بايد تمرين كرد ؟ زندگي ! فرصت چيست ؟ عمر !
عمر را به شناختن و ديدن خيلي چيزها و خيلي چهره ها مي گذراني ، زندگي را شب و روز در كار تجربه كردن ها و برخوردها و راست و ريس كردن صدها و هزارها مسئله و مشغله به سر مي آوري ، اما در اين ميان يكي هست كه به او كمتر از همه مي پردازي ، يكي هست كه پاك از او غافلي ، يكي هست كه از همه بيشتر به تو نزديك است و تو از همه بيشتر از او دوري ، او را يكبار هم نديده اي ، در او نگاه نكرده اي ، به او خوب خيره نشده اي و اگر هر از چندي ، شايد يكي دوبار در تمام زندگي چشمت به او افتاده و سر راهت قرار گرفته ، نگاهت بر چهره اش لغزيده و گريخته و باز به ديگر ها و ديگران مشغول شده اي و او را گم كرده اي و من اكنون مي خواهم او را به يادت آورم ، او كيست ؟ خودت !

+
نوشته شده در جمعه 1389/07/02 13:4 توسط ُُSARA TANHA
|
دنبال یه مطلب در مورد اینیشتین می گشتم یه معما ازش پیدا كردم برام جالب بود گفتم برای شما هم بذارم.........وقتی خوندمش حدود یك ساعت و نیم روش فكر كردم و به نتیجه رسیدم....یعنی جواب و پیدا كردم
هركسی كه جوابشو فهمید و حلش كرد به صورت نظر خصوصی بگه ......
آلبرت اینیشتین این معما رو در قرن نوزدهم میلادی نوشت . به گفته وی ۹۸ درصد از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند
:
ـ در خیابانی ۵خانه در ۵رنگ متفاوت وجود دارد .
ـ در هر یک از این خانه ها یکنفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی میکند .
ـ این ۵ صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند ، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوت نگه میدارند .
سئوال :کدامیک از آنها در خانه ماهی نگه میدارد ؟
راهنمایی :
۱-کبوتر در خانه قرمز زندگی میکند .
۲-مرد سوئدی یک سگ دارد.
۳-مرد دانمارکی چای مینوشد .
۴-خانه سبزرنگ در سمت چپ خانه سفید رنگ قرار دارد .
۵-صاحب خانه سبز قهوه مینوشد .
۶-شخصی که سیگار Pall Mall میکشد پرنده پرورش میدهد .
۷-صاحب خانه زرد سیگارDunhill میکشد .
8-مردی که در خانه وسطی زندگی میکندشیر مینوشد .
۹-مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند .
۱۰-مردی که سیگار Blends میکشد در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند.
۱۱-مردی که اسب نگهداری میکند کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند .
۱۲-مردی که سیگار Blue Master می کشد آبجو می نوشد.
۱۳ -مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴-مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی میکند.
۱۵-مردی که سیگار Blend میکشد همسایه ای دارد که آب مینوشد .
نمیدونم که آیا کسی میتونه این مسئله رو حل کنه یا نه ولی اگر تونستید جزو ۲٪ تیزهوش جهان هستید.

+
نوشته شده در شنبه 1389/03/29 11:43 توسط ُُSARA TANHA
|
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست ژتونی دارم خرده عقلی سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم
پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تکلیف می سپارم به شما تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانیست دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی میدانم گپ زدن بیهوده است
خوب میدانم دانشم بیهوده است
استاد از من پرسید چقدر نمره ز من می خواهی
من از او پرسیدم دلش خوش سیری چند
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها میگیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهایم را وقتی می خوانم که خروس می کشد خمیازه مرغ و ماهی خواب است
خوب یادم هست مدرسه باغ آزادی بود
درس بی کرنش می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردیم
کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز مثل یک بازی بود
کم کمک دور شدم از آنجا بار خود را بستم عاقبت رفتم در دانشگاه به محیط آموزش و به دانشکده علوم سرایت کردم
رفتم از پله کامپیوتر بالا
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم در به در می گشت یک نمره قبولی می خواست
من کسی را دیدم از دیدن یک نمره ده دم دانشگاه پشتک می زد
شاعری دیدم هنگام خطابه به خرچنگ می گفت ستاره
و اسید نیتریک را جای می می نوشید
همه جا پیدا بود همه جا را دیدم
بارش اشک از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو
حذف یک درس به فرماندهی کامپیوتر
فتح یک ترم به دست ترمیم قتل یک لبخند در آخر ترم همه را من دیدم
من در این دانشگاه در به در و ویرانم
من به یک نمره نا قابل ده خشنودم
من به لیسانس قناعت دارم
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
خوب می دانم استاد کی کوئیز می گیرد برگه حذف کجاست سایت و رایانه آن مال من است تریا،نقلیه و دانشکده از آن من است
ما بدانیم اگر سلف نباشد همگی می میریم و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم

+
نوشته شده در دوشنبه 1389/03/03 12:1 توسط ُُSARA TANHA
|
زير بارون يادته با هـــــم ديگـــــــــه مثه مجنون مثـــــــــــــه ليلا بوديــــــــــم
زير بغض آسمــــــــــــــون نقــره اي واسه ي سكوتمون صــــــــدا بوديــــــــــم
يادته چتر و گرفتي رو ســــــــــــرم گفتي من از همـــــــه ي دنيـــــا ســــرم
گفتي وقتي بامني غـــــــم نـداري گفتي مــــــــــــن بــــدون تـــــو در به درم
يادته گفتي كه بارون واسـه مـــــن از همـــــــــــه ستاره ها قشنـــــــگ تـره
خودم و تو رو هميشه مي بينــــــم زير بــــارون وقتي خوابـــــــــم مي بـــــره
يادته گفتي كه شبنــــم رو گل هـا مثــــــل اشــــــــك عاشقـــــــــا در به دره
اوني كه تنهـــــــا اميد زندگيــــــش عكس عشـــــقشه كه لاي دفتـــــــــــــره
همون وقت ترس و توي نگام ديـدي گفتي كه نگات پراز ســـــــوال شـــــــــده
نكنه از من و عشقـم بريــــــــــــدي يادته گفتم كه روزگـــــــــــــــــار بــــــــــده
نكنه يه وقتي تنهـــــــــــــام بــذاري بگي كه ديگه با مـــــــن كاري نــــــــداري
بگي عشقمون فقط رويـــــــا بـوده مثل يك قصــــه تلــــــــخ و تكــــــــــــراري
تو رو خــــــدا بگو كه با منــــــــــــي بگو راسته حرفــــــايي كه مي زنــــــــــي
توي دنيا همه آدمــــــــــــا بــــــــدن بگو تو نداري قلــــــــــــــــــب آهنيـــــــــن
يادته نگـــــــاتو بخشيدي بـه مـــــن گفتي عشـــــــق من از اين حرفــــــا نزن
گفتي ما دو تا هميشه با هميـــــم واسه دردامـــــــون هميشه مرهميـــــــم
گفتي من نميشه تنهـــــــات بـذارم چونكـــــه ما بي هم يه دنيا ماتميـــــــــــم
اون روزه دروغ توي نگــــــــات نــبود رنــــــــــگ بي وفايي تو چشــــــــــات نبود
حس سردي توي قلبت جا نداشت حـــرف رفتنت روي لبــــــــــات نبـــــــــــود
ولي ديدي نازنينـــــــــم كه چـه زود رفتي و جــــــــاري شدي مثـــــــــل يه رود
چه كنم تقدير و روزگـــــار ايـنــــــــه ديگه از ناله و گـــــــــريه هام چه ســــــود
ديدي حالا ليلي و مجنـــــون مــــــا بي همن امـــــــا نرفتـــــــــــــن به فنـــــــا
ولي ليلا ديگه اون ليــــــلا نيســـت حالا اون نميشـه از غــــــــــــــم ها جـــــدا
حالا ديگه عاشــــــــــــــق دربه درت كه با عكس عشقش روزگار و سر مي كرد
همون كه هــــق هــــق گريـــه اش شده اين جا طنين آهنـــــــــــگ خـــــــــدا
زنده بود اما تمــوم لحظــــه هــــاش شده بود يه مرگ ســــــــرد و بي صـــــــدا
داره باورش مي شه كه عشقشـم مثل آدماي ديگه اســـــــــــــــت،آدمـــــــــه
داره بهش ثابت مي شه كه تنهايي تنها همنشــــــــــــين اون تا ابــــــــــــــــده
قصه ي تاريك و تلـــــخ و تكــــــراري داره آخــــــــــــرين نفس رو مي كشــــــــه
بعد يك عمر انتظـــــــار بي صـــــــدا مرگ عشقـــــــــش داره باورش ميشــــــه

+
نوشته شده در شنبه 1389/01/14 19:14 توسط ُُSARA TANHA
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟
!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
.
خداوندا
!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟
!
خداوندا
!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟
!
خداوندا
!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.
خداوندا تو مسئولی
.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
…

+
نوشته شده در سه شنبه 1388/12/25 8:34 توسط ُُSARA TANHA
|
Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم . So you would
like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است
. What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
ْْْْْْْ
GOD answered….
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند . By
thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند
. They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked …
بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
. What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
. To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
. But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم
. And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
Always
همیشه

+
نوشته شده در سه شنبه 1388/11/27 12:57 توسط ُُSARA TANHA
|
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :
که می خواهـیـم و نمی توانـیـم
که می توانـیــم و نمی گـذارنــد !
بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر این عشق دوستم داشته باش...
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/11/20 12:49 توسط ُُSARA TANHA
|
خودكار هاي ناسا:
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضا نورد به فضا را آغاز كرد ،با مشكل كوچكي روبرو شد
آنها دريافتند كه خودكار هاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كننند.در واقع جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد.براي حل اين مشكل آن ها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند. تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد ،12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آن ها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه م ينوشت .زير آب كار مي كرد .روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت و از دماي زير صفر تا 3000 درجه ي سانتيگراد كار مي كرد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.روس ها راه حل ساده تري داشتند آنها از «مداد» استفاده كردند.

+
نوشته شده در شنبه 1388/10/19 19:28 توسط ُُSARA TANHA
|
گوش بده تا بگم به تو نيتـــم و/دارن از بين مي برن هويتـــــــم و
تاريخ خاك سرزمين آريايـــــــي/داره فرياد مي زنه تا ما بياييــــــم
پس حالا وقتشه بشنوي كــــه/ايران وطن من همون كشوري كه
بعد 7000 سال ايران سرپاست/ هنوزم دل ايرانيان دريـــــــــــاست
بشنو هم وطن من اين و از ياس/كه واسه ي وطنم منم سربـــــاز
كه بگيره دست پرچم وايران بگو/نگينه دست هستي ايرانه بــدون
اعتراض من ميشه مثه گلوله شليك/ بيا با هم بخونيم سرود ملي
خواهرو برادر من اي هم وطن/ تمدن ايرانيا هست در خطر
همه ماها سربازاي زير پرچميم/ نمي ذاريم از ما بگه هر اجنبي
واسه ما ايرانيا ملاك هر نفره/ كه روي گردن ما پلاك فر وهره
اتحاد ما واسه دشمن اضطرابه/ اسم ايران واسه ما مايه ي افتخاره
احترام ما به ايران يه خار تو چشمه/ كسايي كه مي خوان بزنن ضربه بهش
مثه تشنگي گندم به آب/ مثه نم نم بارون بوي خاك
مثه تو مثه چشم پاك / بوي خاك
وطن عشق تو توي قلبمه/ خوندن از وطن حسه منه
عشق من خاك ميهن ايران
ميخوا بگي ما اومديم از يه نسل وحشي/ پس يه نگاهي بنداز به تخت جمشيد
داري اسم ايران و بد جلوه ميدي/ كه اسمت و بزرگ بنويسن رو جلد سي دي
دارم هدفتو تو دفترم مي نويسم / مي دونم كه واسه چي ساختي فيلم سيصد
مي دونم كه دلت ساخته شده از سنگ سرب/ جاي اين كه با هنر بسازي فرهنگ صلح
تو اين تيرگي روابط هواي مه آلود / مي خواي ماهي بگيري از آب گل آلود
ولي به تو مي گم اين و با زبان اصلي/ كه ايران هرگز نميشه تباه و تسليم
خدا داده به تو دو تا چشم بينا /ببين كتاباي سعدي و ابن سينا
يا به فردوسي و خيام يا مولانا رومي/ هميشه توي تمدن ما بالا بوديم
ولي ياس نمي تونه ساكت شه /اسم ايران بازيچه ي يه مشت ناكس شه
هدفت و پاره مي كنم با تيغ ايمان/ تو كي هستي كه بگي از تاريخ ايران
مثه تشنگي گندم به آب/ مثه نم نم بارون بوي خاك
مثه تو مثه چشم پاك / بوي خاك
وطن عشق تو توي قلبمه/ خوندن از وطن حسه منه
عشق من خاك ميهن ايران
كوروش كبير بود صلح و آغاز كرد/ يهوديا رو از بند بابل آزاد كرد
كوروش ساخت كتيبه ي حقوق بشر/ واسه همينه كه دارم يه غرور قشنگ
به ايرانم و به تاريخ وطنم /با خاك همين سرزمين آميخته بدنم
هرجاي كره ي خاكي هستي اي هم وطن/ تا وقتي كه خون تو مي دمه در بدن
حاضر نشو كه خودت و راضي كني /كه هر بيگانه با فرهنگ تو بازي كنه
تاريخ ايران من هويته منه /ايران دفاع از تو نيت منه
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/16 17:53 توسط ُُSARA TANHA
|
وقتي خودم را از بالاي ساختمان پرتاب كردم...
در طبقه ي دهم زن و شوهر به ظاهر مهرباني را ديدم كه با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه ي نهم "پيتر"قوي جثه و پر زور را ديدم كه گريه مي كرد.
در طبقه ي هشتم "مي"گريه مي كرد،چون نامزدش تركش كرده بود.
در طبقه ي هفتم "دن"را ديدم كه دارو ضد افسردگيهر روزه اش را مي خورد!
در طبقه ي ششم "هنگ" بيكار را ديدم كه هنوز هم روزي هفت روزنامه مي خرد تا بلكه كاري پيدا كند!
در طبقه ي پنجم "وانگ " به ظاهر ثروتمند را ديدم كه خلوت حساب بدهكارهايش را مي رسيد.
در طبقه ي چهارم "رز" را ديدم كه باز هم با نامزدش كتك كاري مي كرد!
در طبقه ي سوم پير مردي را ديدم كه چشم به راه است تا شايد كسي به ديدنش بيايد!
در طبقه ي دوم "لي لي" را ديدم كه به عكس شوهرش كه از سه ماه قبل مفقود شده بود ،زل زده است.
قبل از پريدن فكر مي كردم كه از همه بيچاره ترم.اما حالا مي دانم كه هر كسي گرفتاري ها و نگراني ها و نگراني هاي خودش را دارد.بعد از ديدن همه فهميدم كه وضع آنقدر ها هم بد نبود!
حالا به كساني كه همين الان دارند به من نگاه مي كنند،فكر مي كنم.آن ها بعد از ديدن من با خودشان فكر ميكنند كه وضعشان ، آنقدر ها هم بد نيست!
+
نوشته شده در شنبه 1388/10/12 15:8 توسط ُُSARA TANHA
|

مردي ميميرد و خود را در جايي مي بابد كه به خيال او دروازه هاي بهشت است. راهنمايي به او مي گويد كه تمام ابديت را در اينجا سپري خواهد كرد و اضافه مي كند:"كار من اينست كه هر چه شما در خواست مي كنيد در اختيارتان بگذاريم."
مرد خوشحال مي شود.او اين را به حساب يك پاداش منصفانه براي آنچه به نظر او زندگي پرهيزگارانه اش در كره ي زمين بوده عمي گذارد. از اين رو شروع به در خواست چيز هاي مختلف مي كند ،اول خيلي محجوبانه ،اما به زودي در خواستهاي خود را بالا مي برد تا بالاخره غرق در ارضاي اميال خويش يكي پس از ديگري مي گردد.
پس از مدتي كه بدين روال مي گذرد ،او خود را از اين همه خسته و دلزده مي بيند و از راهنماي خود مي پرسد ،آيا مي تواند ترتيبي دهد تا او را به كره ي خاكي نگاهي بيفكند.راهنماي او ترتيب اين كار را مي دهد ، بعد از اينكه آن مرد ،انسانها را مي بيند كه در حال دست و پنجه نرم كردن با فشار ها و سختي هاي زندگي هستند با شور و شوق جديدي به شادي هاي خود بر مي گردد.
اما بعد از مدتي غرق شدن در لذات خويش ديگر آن مرد احساس مي كند كه به راستي از اين وضع خسته شده است . از اين رو به راهنماي خود مي گويد:" اين بار من يك خواهش نامعقول تر دارم،آيا امكان دارد ترتيبي براي من بدهي تا بتوانم براي مدتي به جهنم نگاه كنم؟"
و راهنما تعجب زده پاسخ مي دهد:"مگر فكر مي كني كجا هستي؟"

+
نوشته شده در شنبه 1388/09/07 14:39 توسط ُُSARA TANHA
|
بشين قشنگ بخون و كمي تامل كن ببين تو جز كدو مي ؟
افراد با شخصيت؟ يا كساني كه با زبان پول صحبت مي كنند؟
پول مي تواند تخت خواب بخرد اما خواب را نه
پول مي تواند كتاب را بخرد اما خرد را نه
پول مي تواند شريك را بخرد اما رفيق را نه
پول مي تواند زيور الات را بخرد اما زيبايي را نه
پول مي تواند غذا را بخرد اما اشتها را نه
پول مي تواند دارو را بخرد اما سلامتي را نه
پول مي تواند حلقه را بخرد اما عشق ازدواج را نه
پول مي تواند سرگرمي را بخرد اما خوشحالي واقعي و دائمي را نه
احساس خريدني نيست ، كساني كه با زبان پول صحبت مي كنند
خودشان را خيلي راحت مي فروشند
ولي اشخاص با شخصيت ؛ فروشي نيستند.

رسيدن به پول هدف نيست !!!
پول تنها وسيله اي براي رسيدن به هدف است.

+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19 13:11 توسط ُُSARA TANHA
|
سلام سلام
من اومدم....دست دست
اینم یه داستان دیگه:
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
. .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "
باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه
"
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.
هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود
!
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد !
او حتی مرا هم نمی شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،
چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+
نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08 8:5 توسط ُُSARA TANHA
|
مورچه ها يك فلسفه ي چهار بخشي دارند ، كه اولين بخش آن اين است :" مورچه ها هرگز تسليم نمي شوند ." فلسفه ي خوبي است . اگر آ‹ ها به سمتي پيش بروند و شما سعي كنيد متوقفشان سازيد به دنبال راه ديگر ي مي گردند . بالا مي روند ، پايين مي روند ، دور مي زنند . آن ها به جست و جوي خود براي يافتن راهي ديگر ادامه مي دهند . چه فلسفه ي كار آمدي ؛ هرگز از جست و جوي راهي كه تو را به مقصد مورد نظر مي رساند ، دست نكش.
بخش دوم : " مورچه ها كل تابستان را زمستاني مي انديشند ." اين نگرش مهمي است . نمي توان اين قدر ساده لوح بود كه گمان كرد تابستان براي هميشه ماندگار است . پس مورچه ها وسط تانستان در حال جمع آوري غذاي زمستانشان هستند . يك حكايت قديمي مي گويند :" خانه ات را در تابستان بر روي شن نساز ." چرا به اين پند نياز داريم ؟ زيرا مهم است كه آينده نگري كنيم . در تابستان فكر توفان را هم بكنيم . بايد هم چنان كه از آفتاي و شن لذت مي بريد به فكر سنگ و صخره هم باشيد .
سومين بخش فلسفه ي مورچه اين است :" مورچه ها كل زمستان را تابستاني مي انديشند ." اين هم مهم است .در طول زمستان مورچه ها به خود ياد آور مي شوند كه اين دوران زياد طول نمي كشد و به زودي از اين جا بيرون خواهيم رفت .در اولين روز گرم مورچه ها بيرون مي آيند . اگر دوباره سر شد آن ها برمي گردند زير ، ولي باز در اولين روز گرم بيرون مي آيند .آن ها نمي توانند براي بيرون آمدن نمي توانند زياد منتظر بمانند .
و اما آخرين بخش از فلسفه ي مورچه : يك مورچه در تابستان چه قدر براي زمستان خود جمع مي كند ؟ هر چه قدر كه در توانش باشد چه فلسفه ي باور نكردني اي ، .فلسفه :" هر چه قدر در توانايي ات است ." واي ! چه فلسفه ي فوق العاده اي فلسفه ي مورچه .
هرگز تسليم نشو ، آينده را ببين ، مثبت بمان و همه ي تلاشت را بكن .
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25 7:54 توسط ُُSARA TANHA
|
پادشاهي جايزه ي بزرگي براي هنرمنداني گذاشت كه بتوانند به بهترين شكل آرامش را تصوير كنند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلو ها تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رود هاي آرام ، كودكاني كه در خاك مي دويدند ، رنگين كمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ ...پادشاه تمام تابلو ها را بررسي كرد . اما سر انجام فقط دو اثر را برگزيد.
اولي تصوير درياچه ي آرامي كه كوه هاي عظيم ، آسمان آبي را در خود منعكس كرده بودند و در جاي جايش مي شد ابرهاي كوچك و سفيد را ديد و اگر دقيق نگاه مي كردند در گوشه ي چپ درياچه خانه ي كوچكي قرار داشت ع پنجره هايش باز بود و از دود كش دود بر مي خواست .
دومي نيز كوه ها را نمايش مي داد اما كوه ها ناهموار بود و قله هاي تيز و دندانه اي بود و آسمان بالاي كوه به طور بي رحمانه اي تاريك بود و ابر ها آبستن آذرخش،تگرگو باران سيل آسا بود . اين تابلو با تابلو هاي ديگر هيچ هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي كرد در بريدگي صخره اي جوجه پرنده اي را مي ديد . ان جا د رميان غرش وحشيانه ي طوفان ، جوجه اي آرام نشسته بود .
پادشاه برنده ي مسابقه ي بهترين تصوير آرامش را اعلام كرد . تابلو ي دوم است.
بعد توضيح داد كه آرامش آن چيزي نيست كه مكاني بي سر و صدا ، بي مشكل و بي كار سخت يافت مي شود ...چيزي است كه مي گذارد در ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود ، اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

+
نوشته شده در سه شنبه 1388/05/13 7:58 توسط ُُSARA TANHA
|
خیلی قشنگه ...از وب مرجان جون گرفتم
سکوت شب
اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .
همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها....
اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛
اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم.
بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.
يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم
گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....
روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...!
بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد
بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت :
امشبم
عروسيشه....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01 9:16 توسط ُُSARA TANHA
|
این هستیه:

این مهرانه:

اینم عشقی گذاشتم:(این و حتما کپی کنین بعد با دقت نگاه کنین)

+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31 15:33 توسط ُُSARA TANHA
|
روزي حقيقت و دروغ در ساحل دريا با هم ديدار كردند و به هم گفتند «برويم در دريا تن بشوييم»آنها برهنه شدند و در آب شنا كردند .
پس از مدتي ،دورغ به ساحل برگشت و لباس هاي حقیقت را به تن كرد و رفت .
حقیقت نيز از دريا بيرون آمد ،جامه ي خويش را نيافت . او از برهنگي خويش بسيار شرمگين بود،ناچار خود را با جامه يدورغ پوشاند و به راه خود رفت.
و اين شد كه حقيقت در لباس دروغ زشت جلوه كرد و دروغ در جامه ي حقيقت زيبا...
و تا همين امروز ، هنوز مردان و زنان يكي از آن دو را جاي ديگري مي گيرند .
اما هنوز افرادي هستند كه سيماي حقيقت را ديده اند و او را صرف نظر از جامه اش مي شناسند . بعضي ها هم چهره ي دروغ را مي شناسند و لباس ها،او را از چشم اينان پنهان نمي دارد.

+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 14:22 توسط ُُSARA TANHA
|
سلام به همه من اين داستان و شونصد بار خوندم اما چيزي ازش نفهميدم مي شه برام توضيح بدين جريانش چيه؟

زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالیکه یک فنجان قهوه هم روبرویش بود .
در حالیکه به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید...
زن در حالیکه داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد گفت: "آره یادمه..."
شوهرش به سختی گفت: _ یادته که پدرت ما رو وقتیکه رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ _آره یادمه (در حالیکه بر روی صندلی کنار شوهرش نشست)... _یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنییا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه... مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....
اهم....يه چند تا نكته هم براتو ن مي ذارم بخونين و بعد روش فكر كنين:
اگر مي خواهيد حرف هاي شما را باور كنند ، از خودتان سخن نگوييد.
مشكلات مهم زندگي نمي توانند با طرز تفكري حل شوند كه ان ها را به وجود آورده است.!!
هنگامي كه خود را با ديگران مقايسه مي كنيد در واقع ارزش وجودي خود را زير سوال مي بريد. ما همگي افرادي بي همتا و منحصر به فرد مي باشيم.
آنكه امروز را از دست مي دهد فردا را نخواهد يافت ،خوشبخني اينده در استفاده از زمان حال است.
اتلاف وقت گرانبها ترين خرج هاست.
خردمند آنچه را كه مي داند نمي گويد و آنچه را كه مي گويد مي داند.
جرات كن باور داشته باش كه تو مي تواني.
آنجا كه همه مثل هم فكر مي كنند.هيچ كس فكر نمي كند.
اگه يه روز نتونستي گناه كسي و ببخشي از بزرگي گناه اون نيست از كوچكي قلب توست.
اگر در قدم اول موفقيت نصيب ما مي شد ، سعي و عمل ،ديگر معني نداشت.
نظرم يادتون نره ميبوسمتون تا بعد
+
نوشته شده در شنبه 1388/04/06 15:21 توسط ُُSARA TANHA
|

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه ، قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه ی دنج کاغذ .
من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده ی دورافتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان .
خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه .
خط اول گفت : نه این امکان ندارد ! حتما یک راهی پیدا می شود.
خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه ی کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه ی کاغذ بیرون خزید .
از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد . آنها از دشت گذشتند ... ، از صحراهای سوزان ... ، از کوههای بلند ... ، از دره های عمیق ... ، از دریا ها ... ، از شهرهای شلوغ ...
....سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می کنید .
فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نا دیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان . سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات با هم بر خورد می کنند ، نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ، جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسدیدند . کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید .
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم . در آن حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد .
و آن دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت .
و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید .
من که خیلی خوشحال شدم .
شما چی؟

+
نوشته شده در جمعه 1388/03/29 11:11 توسط ُُSARA TANHA
|
سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق… ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيدو ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري…من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هر کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشدآره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن…لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد …
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باش

+
نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18 14:18 توسط ُُSARA TANHA
|
حتما تا به حال چيزي زاجع به عاشق شدن در يك نگاه شنيده ايد . در داستان هاي بسياري خوانده ايد كه مي گويند فلاني ، فلاني را ديد و به يك نگاه دل به او داد يا او را به يك نظر ديد و يك دل نه صد دل عاشقش شد. بد نيست بدانيد كه اين موضوع جنبه علمي نير پيدا كرده است ، دانشمندان مي گويند تنها سه دقيقه لازم است تا شما به كسي علاقه مند شويد .
خيلي از مردم مي گويند ما شخصي با اين مشخصات و با اين خصوصيات ظاهري و اخلاقي دوست داريم و بعد به سراغ كسي مي روند كه هيچ گونه ارتباطي به گفته ا و خواسته هايشان ندارند .تعدادي هم مي گويند كه اصلا نمي دانند همسر مورد نظرشان براي اينده بايد داراي چه خصوصياتي باشد . مردم. بسيار سريعتر از آن چه تصور مي كنند موردشان را تشخيص مي دهند و به سراغش مي روند تا جايي كه برخي حتي ظرف مدتي كمتر از 3 ثانيه قادر به تشخيص ايده آل خود بودند و اين جاي شگفتي دارد.
تا حدودي اين مسئله هيجان انگيز تر هم مي شود وقتي بدانيد عنوان هايي كه هميشه برا ي اغلب افراد مهم هستند مثل تحصيلات ،نژاد ،شغل و درآمد طرف مقابل ، در اين عمل و عكس العمل متقابل ،نقشي را بازي نمي كنند ؛ پيش از اين روان شناسان نيز تصور مي كردند . مردم همسر مورد نظرشان را بر پايه ي كيفيت چيزهايي از قبيل پول و قدرت انتخاب مي كنند ، اما تحقيقات نشان داد هنگامي كه مردم ملاقاتي چهره به چهره با يكديگر دارند چيز هايي مثل سيگار كشيدن يا حساب بانكي طرف مقابل به هيچ عنوان در تصميم گيري آن ها تاثير نمي گذارد به اين ترتيب رفتار واقعي يك شخص است كه نقش تعيين كننده در اين انتخاب خواهد داشت.

+
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12 14:24 توسط ُُSARA TANHA
|
روزي از روز ها ، گروهي از قورباغه هاي كوچك تصميم گرفتند كه با هم مسابقه دو بدهند . هدف مسابقه رسيدن به برج خيلي بلندي بود . جمعيت زيادي براي ديدين مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند . حقيقتا كسي باور نداشت كه قورباغه هاي جوان بتوانند به نوك برج برسند .
شما مي توانستيد چنين جملاتي را بشنويد :« اوه ، چه كار مشكلي !! آنها هيچ وقت به نوك برج نمي رسند !! هيچ شانسي براي موفقيت نيست ، برج خيلي بلند است !!»
قورباغه هاي كوچك يكي يكي شروع به افتادن كردند.به جز عده اي كه با حرارت داشتند بالا و بالا تر مي رفتند . جمعيت هنوز ادامه مي داد:« اين كار مشكلي است ، محال است كسي موفق شوند .»
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف .
ولي فقط يكي از قورباغه ها به رفتن ادامه داد. بالا و بالا و بالا تر رفت. اونمي خواست كه منصرف شود و بالاخره تنها او بود كه توانست به نوك برج برسد و مشخص شد كه برنده ي نهايي كه بوده است .
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين كار را انجام داده است . از او پرسيدند رمز موفقيت تو چيست ؟
جواب داد :« هرگز به جملات منفي و مايوس كننده ديگران گوش ندهيد .چرا كه آن ها زيبا ترين رويا ها و آرزو هايتان را مي گيرند. هميشه به قدرت كملات فكر كنيد . چرا كه هر چيزي كه مي خوانيد و يا مي شنويد روي اعمالتان تاثير مي گذارد.»

+
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05 14:42 توسط ُُSARA TANHA
|
شاگردی از استادش پرسيد: ” عشق چست؟ “
استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! “
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: “چه آوردی؟ “
و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .”
استاد گفت: ” عشق يعنی همين! “
شاگرد پرسيد: ” پس ازدواج چيست؟ “
استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.”
استاد باز گفت: ” ازدواج هم يعنی همين!!

+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30 11:32 توسط ُُSARA TANHA
|
يكي از ثروتمندان ، ميهماني با شكوهي تربيت داد و از همه افراد ثروتمند و مقامات شهر دعوت كرد تا در ميهماني اش شركت كنند.
همه ميهمان ها از راه رسيدند و خدمتگذاران شروع به پذيرايي كردند . يكي از خدمتگذاران بيمار و ضعيف بود و قدرت حركت زيادي نداشت به همين دليل گوشه اي نشسته بود كه كفش ميهمانان را جفت مي كرد و به خاطر بيماري حال و حوصله خنديدن و خوش آمد گفتن هم نداشت .
ناگهان يكي از ميهمانان با صداي بلندي گفت :« ساعتم ! ساعت طلاي گران قيمتم نيست .»
ميهمانان هر كدام حرفي مي زدند و سوالي مي پرسيدند . مردي كه صاحب ساعت بود با اطمينان مي گفت حتما يكي آن را دزديده چون مطمئنم ساعتم را با خودم آورده بودم . ميهماني تقريبا به هم خورد و ميزبان از اين موضوع به شدت نگران بود . يكي از ميهمانان رو كرد به بقيه و با صداي بلند گفت : « ما آدم ها ي ثروتمند و با شخصيتي هستيم و در اين حال رو كرد به خدمتگذار بيمار و گفت :« رفتار او خيلي مشكوك است . مطمئنا ساعت را او دزديده است .» در همان حال همه خدمتگذاران به سر آن خدمتگذار بيچاره ريختند و او را گشتند اما چيزي پيدا نكردند.
خدمتگذار بيچاره كه گناهي نداشت با ناله گفت :« اگر پيش همه شرمنده ام ، پيش دزد رو سفيدم .حداقل يك نفر تو اين جمع هست كه به بي گناهي من اطمينان دارد و او كسي نيست جز دزد ساعت طلا . »نگاه خدمتگذار به سمت كسي بود كه او را متهم به دزدي كرده بود و ميزبان متوجه نگاه او شد و شروع به گشتن او كرد و ساعت را در جيب او پيدا كرد .
از آن به بعد وقتي آدم بي گناهي قادر به دفاع كردن از خود نباشد مي گويد (J J اگر پيش همه شرمنده ام پيش دزد رو سفيدم J J)

+
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21 14:52 توسط ُُSARA TANHA
|