|
بشين قشنگ بخون و كمي تامل كن ببين تو جز كدو مي ؟ افراد با شخصيت؟ يا كساني كه با زبان پول صحبت مي كنند؟ پول مي تواند تخت خواب بخرد اما خواب را نه پول مي تواند كتاب را بخرد اما خرد را نه پول مي تواند شريك را بخرد اما رفيق را نه پول مي تواند زيور الات را بخرد اما زيبايي را نه پول مي تواند غذا را بخرد اما اشتها را نه پول مي تواند دارو را بخرد اما سلامتي را نه پول مي تواند حلقه را بخرد اما عشق ازدواج را نه پول مي تواند سرگرمي را بخرد اما خوشحالي واقعي و دائمي را نه احساس خريدني نيست ، كساني كه با زبان پول صحبت مي كنند خودشان را خيلي راحت مي فروشند ولي اشخاص با شخصيت ؛ فروشي نيستند. رسيدن به پول هدف نيست !!! پول تنها وسيله اي براي رسيدن به هدف است. + نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 13:11 توسط سارا کاظم زاده |
سلام سلام من اومدم....دست دست اینم یه داستان دیگه: پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !او حتی مرا هم نمی شناسد !چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388 8:5 توسط سارا کاظم زاده |
مورچه ها يك فلسفه ي چهار بخشي دارند ، كه اولين بخش آن اين است :" مورچه ها هرگز تسليم نمي شوند ." فلسفه ي خوبي است . اگر آ‹ ها به سمتي پيش بروند و شما سعي كنيد متوقفشان سازيد به دنبال راه ديگر ي مي گردند . بالا مي روند ، پايين مي روند ، دور مي زنند . آن ها به جست و جوي خود براي يافتن راهي ديگر ادامه مي دهند . چه فلسفه ي كار آمدي ؛ هرگز از جست و جوي راهي كه تو را به مقصد مورد نظر مي رساند ، دست نكش. بخش دوم : " مورچه ها كل تابستان را زمستاني مي انديشند ." اين نگرش مهمي است . نمي توان اين قدر ساده لوح بود كه گمان كرد تابستان براي هميشه ماندگار است . پس مورچه ها وسط تانستان در حال جمع آوري غذاي زمستانشان هستند . يك حكايت قديمي مي گويند :" خانه ات را در تابستان بر روي شن نساز ." چرا به اين پند نياز داريم ؟ زيرا مهم است كه آينده نگري كنيم . در تابستان فكر توفان را هم بكنيم . بايد هم چنان كه از آفتاي و شن لذت مي بريد به فكر سنگ و صخره هم باشيد . سومين بخش فلسفه ي مورچه اين است :" مورچه ها كل زمستان را تابستاني مي انديشند ." اين هم مهم است .در طول زمستان مورچه ها به خود ياد آور مي شوند كه اين دوران زياد طول نمي كشد و به زودي از اين جا بيرون خواهيم رفت .در اولين روز گرم مورچه ها بيرون مي آيند . اگر دوباره سر شد آن ها برمي گردند زير ، ولي باز در اولين روز گرم بيرون مي آيند .آن ها نمي توانند براي بيرون آمدن نمي توانند زياد منتظر بمانند . و اما آخرين بخش از فلسفه ي مورچه : يك مورچه در تابستان چه قدر براي زمستان خود جمع مي كند ؟ هر چه قدر كه در توانش باشد چه فلسفه ي باور نكردني اي ، .فلسفه :" هر چه قدر در توانايي ات است ." واي ! چه فلسفه ي فوق العاده اي فلسفه ي مورچه . هرگز تسليم نشو ، آينده را ببين ، مثبت بمان و همه ي تلاشت را بكن . + نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388 7:54 توسط سارا کاظم زاده |
پادشاهي جايزه ي بزرگي براي هنرمنداني گذاشت كه بتوانند به بهترين شكل آرامش را تصوير كنند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلو ها تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رود هاي آرام ، كودكاني كه در خاك مي دويدند ، رنگين كمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ ...پادشاه تمام تابلو ها را بررسي كرد . اما سر انجام فقط دو اثر را برگزيد. اولي تصوير درياچه ي آرامي كه كوه هاي عظيم ، آسمان آبي را در خود منعكس كرده بودند و در جاي جايش مي شد ابرهاي كوچك و سفيد را ديد و اگر دقيق نگاه مي كردند در گوشه ي چپ درياچه خانه ي كوچكي قرار داشت ع پنجره هايش باز بود و از دود كش دود بر مي خواست . دومي نيز كوه ها را نمايش مي داد اما كوه ها ناهموار بود و قله هاي تيز و دندانه اي بود و آسمان بالاي كوه به طور بي رحمانه اي تاريك بود و ابر ها آبستن آذرخش،تگرگو باران سيل آسا بود . اين تابلو با تابلو هاي ديگر هيچ هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي كرد در بريدگي صخره اي جوجه پرنده اي را مي ديد . ان جا د رميان غرش وحشيانه ي طوفان ، جوجه اي آرام نشسته بود . پادشاه برنده ي مسابقه ي بهترين تصوير آرامش را اعلام كرد . تابلو ي دوم است. بعد توضيح داد كه آرامش آن چيزي نيست كه مكاني بي سر و صدا ، بي مشكل و بي كار سخت يافت مي شود ...چيزي است كه مي گذارد در ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود ، اين تنها معناي حقيقي آرامش است . + نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 7:58 توسط سارا کاظم زاده |
خیلی قشنگه ...از وب مرجان جون گرفتم
اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود . همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم.... روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388 9:16 توسط سارا کاظم زاده |
این هستیه:
این مهرانه: اینم عشقی گذاشتم:(این و حتما کپی کنین بعد با دقت نگاه کنین) + نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388 15:33 توسط سارا کاظم زاده |
سلام به همه دوستاي گلم چه طورين يا نه؟ من كه خوبم مي خوام خاطرات سفرم و براتون بنويسم ...ببخشيد ديگه بعضي جاهاش صحنه داره ... مي خواستم خيلي رك بنويسم ديگه...ببخشد يه خورده طولانيه ..نخواستينم همه شو نخونين ...يكمشو بخونين و فقط نظرتون و راجع به طرز نوشتنم بگين و راهنماييم كنين حالا:دوشنبه از وقتي سوار اتوبوس شديم دستشوييم گرفت و به خودم مي پيچيدم تا وقتي سر پليس راه نگه داشتن(يعني رفتم دستشويي)... باز سوار شديم دوباره دستشوييم گرفت تــــــــــــا وفتي كه برا نماز نگه داشت...اين دفعه از مامانيم خواستم برام حرف بزنه تا حواسم پرت شه مامانيم برام از آداب و رسوم عقد و عروسي تو يزد گفت...گفت كه يه روز همه ميان مي شينن خونه ي مادر عروس آرايشگر ميارن و همه رو از يه كنار اصلاح مي كنه...يه روز همه با هم مي رن حموم عمومي.همه حنا مي كنن.يه روز با هزار دنگ و فنگ جهاز مي برن ...خلاصه حرف زديم و حرف زديم تا ساعت 9 برا نماز نگه داشت...باز سوار اتوبوس شديم دستشوييم گرفت(اي خدا چه بلا دستشويي ايه از ما) اين دفعه اگه مي گفتم دستشويي دارم آقاجونم مي زد تو دهنم پس تو خودم نگه داشتم و يكم اس بازي كرديم با يكي از دوستام تا ساعت 12:45 برا شام نگه داشت...شام كباب خورديم .دو بار رفتم دستشويي تا بتونم شب و سر كنم...جلو پامون باز بود فرش انداختم خوابيدم... يكم اس بازي كردم بعد دوست نامردم خوابش برد منم تا صبح فكر مي كردم مي چرخيدم ...مگه خوابم مي برد؟به هزار بدبختي شب و به صبح رسوندم .نماز خونديم و رفتيم به يزد ما بايد شهرك صدوق يا رضوان شهر يا اشكذر يا مجومرد پياده مي شديم...جاي رضوانشهر نگه داشت ما پياده شديم حالا بايد مي رفتيم خونه ي دختر عمه ي مامانيم ..حالا كجا بود ؟نمي دونستن راه افتاديم با اون همه ساك....شونصد تا ساك به خودم اويزون كردم و دست به كمر مثه زناي حامله راه مي رفتم از كت و كول افتاده بودم...كمرم شونه هام پاهام دستم درد گرفته بود كه نگو حالا وارد شهر شديم خونه ي اشرف يادشون نميومد ما رو شونصد دور دور شهرك چرخوندن تا بالاخره پيدا كردن...خيلي جالب بود ساعت 7:30 بود و همه زناشون بيرون رو زمين نشسته بودن و با هم حرف مي زدن...جالب تر از اون اين بود كه هيچ مغازه اي باز نبود حتي سوپر...مامانيم گفت به نظرت اينا كي از خواب بيدار شدن و كاراشون و كردن كه اومدن بيرون و نشستن به غيبت كردن؟ گفتم نمي دونم والله حتما كاراشون و بعد از غيبتاشون مي كنن!!!....فكرشو بكنين دختر عمه ي مامان بزرگم دخترشو عروس كرده بود ما رو دعوت كرده بودن...خونه ي اشرف كه رسيديم صبحونه هنوز نخورده بوديم بگو صبحانه برامون چي آورده بودن؟اشرف مي خواست برامون چاي بريزه پسرش رضا گفت سر صبحه شير بيار...ازم پرسيد با شكر مي خوري يا نمك؟(دو تا شاخ از سرم در اومد با نمــــــــــــك؟)گفتم شكر لطفا...شير آوردن ريختن توي كاسه شكرم ريختم توش بعداز نوناي خشكشون آوردن گفتن تيليت كن و بخور(داشتم از تعجب دمم در مياوردم)گفتم چشم...يه قاشق از شير خوردم اصلا شير نبود كه مربا بود...نون ريختم توش و خوردم جاي همتون خالي تا حالا چنين صبحانه اي نخورده بودم بعد خوابيدم تا ساعت 11:45...بيدار شدم يكم اسبابامون و جمع و جور كرديم.ساعت 2:30 ناهار آورده بودن بگين چي:كباب شامي با پلو و ماست...خلاصه تا ساعت 4:30 علافي كرديم تا خاله زري اينا با دايي عباس و بنفشه و ياسمن و فائزه اومدن... واااااااااااي اصل حال بود 4 تا كون مست به هم افتاده بوديم تركونديم سفر و بعد از ظهرش رفتيم خونه ي ممد جواد شربت آوردن خيلي شيرين بود يكم شو خوردم بعد نتونستم بقيه شو بخورم گفتن سارا بخور بخور بخور بخور بخور بخور بخور بخور اينقدر مي گن تا بخوري به زور خوردم خيار(خربزه ي خودمون )با طالبي آوردن دلم درد گرفته بود گفتم ممنون گفتن بردار بردار بردار بردار بردار بردار بردار يه قاچ برداشتم خوردم ديگه نتونستم تحمل كنم رفتم دستشويي... ..........بعد از بيست دقيقه سارا با موفقيت از دستشويي بيرون اومد...رفتم نشستم گفتن كجا بودي گفتم دستشويي گفتن چرا گفتم دلم درد مي كرد.گفتن معصوم جان مادر برا سارا آب جوش نبات بيار...هي گفتم ممنون تو رو خدا خوب شدم گفتم نه بايد بخوري بهتر شي به زور آب جوش نبات به خوردمون دادن آقاي ممد جواد كه بيرون بودن تشزيف آوردن دوباره خيار و طالبي آوردن ممد جواد تعارف كرد گفت بخور گفتم ممنون زنش نصرت خانوم گفت دلت درد مي كنه؟معصـــــــــوم برا سارا شاطره بيار گفتم ممنون از اون ور ممد جواد مي گفت خربزه بردار از يه ور مي خواستن به خوردمون شاطره بدن...از آخرم مجبور شدم هر دو تا شو بخورم ...يه پسر داشتن باسمش ولي بود انقدر بي ادب و بي فرهنگ بود كه نگو....با دخترا كه حرف مي زديم بين پسراي يزدي (يعني پسراي فاميلاي يزدمون)به شوخي برا هم نامزد انتخاب مي كرديم ولي به من افتاد مجيد به فائزه(به جواد سلطونم مي گفتن)محسن كافي(انقدر شبيه راجكاپور بود كه نگو)آرشم به ياسمن ...انقدر مي گفتيم و مي خنديديم...برگشتيم خونه اشرف رفتيم تو اتاق به كون مستي...رقصيديم و رقصيديم و رقصيديم تا ساعت 12:30 كه لطف كردن و برامون شام آوردن چي دوس داري باشه؟ پلو عدس با آبگوشت و ماست...من پلو عدسشو خوردم....شام كه خورديم تازه شب نشينيشون شروع شد واااااي چشامون و با چوب كبريت باز نگه داشته بوديم به زور حرف مي زديم وقتي همه رفتن ساعت 2:30 بود بايد رو زمين خشك و خالي مي خوابيديم بهمون يه متكا دادن و گفتن بخوابين ....رو زمياني خشك ...كمرامون درد گرفته بود در حد المپيك...بگذريم خوابيديم و خوابيديم و برا نماز صبحم بيدارمون نكردن خوابيديم تا روز بعد:سه شنبه ساعت 8:30مامانيم:دخترا پاشين(يه گوش در و يه گوش دروازه)9:خاله زري: دخترا پاشين(يه گوش در يه گوش دروازه)9:30 دايي عباس پاشين ديگه كلي كار داريم...بيادر نشين ميام خودم بيدارتون مي كنما...10:آقاجونم: دخترا پا نشدين؟ الانه كه بيام و يكي بزنم به كمراتونا...اين يكي كار ساز بود و پاشديم و تند تند به هم افتاديم بايد لباسامون و اتو مي كرديم و حمــــــــــــوم مي رفتيم تندي لباسا رو اتو كرديم .و رفتيم حموم من فائزه باهم رفتيم حموم ياسي و بنفشه هم رفتن خونه ي طاهره دختر ممد جواد(ماشالله عمه ي مامانيم 4 تا پسر داره 4 تا دختركه هر كدومشون 9 تا 8 تا 5 تا 6 تا بچه دارن تازه بچه هاي اينا هم بچه دارن .....ببين چه وضعيه ...ما هميشه كه مي ريم يزد خونه ي همه ي اونا مي ريم اما اين دفعه خونه ي همشون نتونستيم بريم)رفتيم حموم 2 ساعـــــــــــــــــت...تو اين دوساعت شونصد بار گوشيم زنگ خورد ....شونصد بار بلند آهنگ خونديم اومدن گفتن نخونين دخترا باز خونديم و مي خنديديم و آب بازي كرديم و كلي حرف از جن زديم و جيغ كشيديم و اعصاب همه رو خورد كرديم ولي خيلي حال داد...ساعت 3 ناهار آوردن پلو بادنجون ....خورديم و يكم خوابيديم تا 5 خاله زري و مامانيم مثه چي بگم تو گوشمون م يخوندن پاشين پاشين پاشين پاشين ساعت 6:30 مي خوايم بريم شما مس مسو ها زود تر پاشين و حاضر شين ... ما پاشديم به خودمون افتاديم بنفشه آهنگ گذاشت تا كارمون تند تر پيش بره وسطشم يه رقصي مي كرديم و يه حالي مي كرديم ساعت 6:30 ما حاضر شده بوديم و آماده براي رفتن خاله زري گفت ساعت 7 گفتيم باشه تا 7 بعد گفت8 گفتيم 8 بعد گفتن 8ك30 گفتيم باشه دم رفتن كه شده بود اذون گفتن و خاله زري سر برداشت كه بي فكرا وضو نگرفتين برا نماز؟گفتيم خاله جان شما به ما گفتي ساعت 6:30 بعد الان مي گين بي فكر ؟ خوبه آرايش زياد نداشتيم اما يه خط چش كوچولو كشيده بودم و ريمل فقط فقط اما حوصله نداشتم پاك كنم دخترا ي ديگه هم همين طور تازه لاكم داشتيم گفتيم مي ريم اون جا مي خونيم ما رو غر كش كردي كه بي فكرين و بي توجهين قربون بچه هاي قديم و ...ساعت 8:40 دقيقه رخصت دادن كه بريم حالا يه دونه ماشين بيشتر نداشتيم ....ياسي و بنفشه رو فرستاديم با يكي ماشين ديگه...من و آقاجونم جلو نشستيم مامانيم و خاله زري و فائزه و اشرفم عقب نشستن راهم طولاني.....40 دقيقه تو راه بوديم فكرشو بكن !دوتا پاهام تا بالاي زانوم خوابشون برده بود وقتي ميخواستيم پياده شم با كونخوردم زمينيه 10 دقيقه اي با فائزه همون جا نشستم تا بيدار شن كه بريم ....وقتي وارد تالار شديم جا براي نشستن نبود ساعت 9:30 بود تندي لباسامون و در آورديم و يه جا گير آورديم و نشستيم عروسي نبود كه مهموني بود همه سرشون تو هم بود و داشتن حرف مي زدن فكرشو بكن 1500 نفر مهمون داشتن ....ما كه نتونستيم هيچي بخوريم 3 تا پيرزن جلومون نشسته بودن كه مثه جارو برقي هر چي رو ميز بود و بلعيدن ....حالا عجايب عروسي و بگم :1. همه از يك كنار آرايش داشتن ...مي گم ارايش نه از اين آرايشاي معمولي نه همه رفته بودن آرايشگاه از بچه ي 1 ساله گرفته بود تا پير پيرشون آرايش داشت فكر كنم فقط ما آرايشمون خيلي خيلي كم بود...بچهي 1 ساله خط سايه كشيده بود تا زير ابروش...دختر اول راهنمايي رژ داشت به چه وضعي رژ گونه...خط چش تا اين جا سايه تا اون جا موها هم آه....فك مي كنم املشون ما بوديم ما آرايش نداشتيم اما لباسامون تك بود 2. اكثرا يا كت دامن داشتن يا كت شلوار...3.جا برا رقصيدنم نبود بايد مي رفتيم روي سن ...جايي كه برا عروس دوماد گذاشته بود دو نفر بودن از وقتي كه ما اومديم بودن تا وقتي كه همه رفتن داشتن مي رقصيدن ...بيچاره ها.......جاتون خالي مادر داماد كر خنده بود حيف كه نمي تونم از اين پشت اداشو براتون در بيارم لباس آستين كوتاه پوشيده بود چادر تورم دورش گرفته بود به ما مي گفت:(اينو با لهجه يزدي بخونين و تند) روز بعد: چهار شنبه ساعت 8:30مامانيم:دخترا پاشين(يه گوش در و يه گوش دروازه)9:خاله زري: دخترا پاشين(يه گوش در يه گوش دروازه)9:30 دايي عباس پاشين ديگه كلي كار داريم...بيادر نشين ميام خودم بيدارتون مي كنما...10:آقاجونم: دخترا پا نشدين؟ الانه كه بيام و يكي بزنم به كمراتونا...اين يكي كار ساز بود ... مي خواستيم بريم خونه ي ممد جواد ....وااااي ولي ،جيگرشو بخورم ...عاشقشم...اينا رو به شوخي مي گفتما...رفتيم خيار برامون آوردن ...به زور به خوردمون دادن رفتيم تو اتاق و دراز كشيديم و شوخي و خنده و خنده خنده تا 2:30 صبحونه هم كه برامون نياورده بود ...ناهار آوردن پلو بادنجون با آبگوشت ...قربون ولي برم ...پسرم مي خواست عروس شه انقدر كمك كرد كه نگو مجيدم اومده بود اون جا و فائزه خوشحال... مي خنديديم و مسخره مي كرديم ...ناهار خورديم و يكم خيار خورديم و حر ف زديم تــــــــــــا رفتيم خونه ي اشرف دوباره شب مب خواستن ببرنمون پارك كوهستان يه جايي مثه كوهسنگي خودمون...عصر تا ساعت 8 به كون مستي مشغول بوديم و 8 راه افتاديم كه بريم پارك تو اون روز اتفاق خاصي نيفتاده بود فقط اين كه از صبح هر چي زنگ مي زدم به دوستم يا مشغول يود يا بر نم يداشت يا رد مي داد يا خاموش بود يا قادر به پاسخگويي نبود و خلاصه اين كه رو اعصابم بود مي خواستم يه دعواي حسابي بكنم و لج كنم باهاش...ولي مشكل اين بود كه نمي تونستم يا هاش دعوا كنم فائزه گفت بده من خو تا حالشو بگيرم و امتحانش كنيم ببينيم صداي من و تو رو از هم تشخيص مي ده يانه...وااااي جيگر فائزه رو يه دعواي مشتي باهاش كرد كه دلم خنك شد آخرش گفتم گوشي و بده من ببينم مي فهمه يانه؟ گوشي و گرفتم و يكم حرف زدم ديدم نه بابا اصلا نفهميد...انقدر مي خواستم جرش بدم صداي من و فائزه رو اصلا تشخيص نداده بود ...تا فردا شبش و تا الان رو اعصابمه صداي من و فائزه رو تشخيص نداده بود...ولي فائزه خوب حالشو گرفت....بگذريم اون جا كلي عكي گرفتيم و اسكيت زديم ...ريحانه دختره كه اول راهنمايي بود اسكيتاشو آورده بود گفت اسكيت داري؟گفتم:نه گفت:بلدي؟؟؟ گفتم بله فكر كردي فقط خودت بلدي؟ گفت: مي شه بازيتون و ببينم؟ گفتم بله درش بيار.. كفشاشو در آورد پام كردم و يكم بازي كردم و يه چند تا ژانگولر بازي درآوردم دهنش باز مونده بود...حالشو گرفته بودم اساسي... ساعت 2:30 برگشتيم خونه و مست خواب رو زمين افتاديم... روز بعد: پنج شنبه
ساعت 8:30مامانيم:دخترا پاشين(يه گوش در و يه گوش دروازه)9:خاله زري: دخترا پاشين(يه گوش در يه گوش دروازه)9:30 دايي عباس پاشين ديگه كلي كار داريم...بيادر نشين ميام خودم بيدارتون مي كنما...10:آقاجونم: دخترا پا نشدين؟ الانه كه بيام و يكي بزنم به كمراتونا...اين يكي كار ساز بود ... پاشديم يه صبحونه اي زديم و گفتن پاشين مي خوايم بريم خونه ي فاطمه خانوم يكي ديگه از دختراي عمه سكينه... هموني كه محسن كافي دارن...عشق بنفشه...جيگرشو...آقا هنوز زود بود برا همين پاشديم با تقي رفتيم خديجه خاتون و ميبد جاتون خالي انقدر گرم بود كه نگو مي خواسم برا مهران و هستي چيزي بخرم كه مامانيم گفت باشه يه دور بزنيم بعدا مي خوري دور زديم و بعدم نخريديم ...رفتيم اردكان براي ارده و حلوا ارده آشنا داشتيم.فروشنده اش يه پيرمرد باحالي بود كه نگو گفتيم ببخشيد مي شه از اين حاجي بادوما بخوريم گفت مغازه متعلق به خودتونه (انقدر از اين پيرمرداي باحال خوشم مياد كه نگو)خلاصه ارده خريديم و رفتيم ميبد ميبد ميبد كه مي گفتن همين بود يه شهرك كه همش كارخونه بود ...بگذريم رفتيم يه جايي كه سفال و چيزاي خوشگل سفالي مي فروختن...ديديم چه جوري كوزه درست مي كردن كجا مي پختن چه جوري صافش مي كردن چه جوري رنگش مي كردن ...خيلي جالب بود فيلم گرفتم حيف كه نمي شه براتون بذارم حجمش بالايه...خلاصه تو گرما ها ما رو گذاشتن خونه اشرف كه خودتون برين من و مامانيم و آقاجونم پياده تو گرما ها راه افتاديم به سوي خونه ي فاطمه ... اين جا فقط ما يه ناهار حسابي خورديم و بس ... برگشتيم خونه بايد مي رفتيم پاتخت بايد حموم مي رفتيم لباس مي پوشيديم آرايش مي كرديم و فقط تا ساعت 6 وقت داشتيم و اون موقع ساعت 2:30 بود به علت نبود وقت 4 تاييمون با هم رفتيم حموم .... باز دوباره 4 تا كون مست به هم افتادن اونم تو حموم چه حالي داد...تو حموم تعداد زياد باشن چه حالي مي ده ها يه بار امتحان كنين پشيمون نمي شين(ببخشيد همين جوري خوشم اومد صحنه هاشم بگم)همه زديم تو خط چندش بازي ...نشستيم روز مين به تيغ زدن دست و پامون كه تموم شد پشت هم رو هم تيغيديم و ليف زديم هم و كلي آب بازي كرديم و آخرش شد كه بايد لباس زيرامون در مياورديم كه بشوريم و بريم بيرون من زود تر كارم تموم شد مي خواستم برم بيرون بنفشه گفت بودي حالا داشت خوش مي گذشت ... گفتم چون خيلي دوس داري دو باره ميام يه قري مي دم براتون ... رفتم تو...دست به باسن شديم و يه قري داديم و همه رو مستفيض كرديم... بعد اومديم بيرون و مثه فيلمايي كه گذاشتن رو دور تند حاضر شديم كه بريم پاتخت.... جاتون خالي هر چي آهنگ نايس بود و رد مي كردن و آهنگاي جواد و مي ذاشتن ... من و بنفشه و فائزه و ياسي هم گفتيم به هر سازي كه اينا بزنن مي رقصيم براشون جواد رقصيديم ...انقدر از رقصمون تعريف و تمجيد شد كه داشتيم از خجالت مي مرديم... بهشون گفتم اين همه آهنگ شما گذاشتين يه دونه هم ما بذاريم ديگه... بنفشه يه آهنگ از بريتني گذاشت و تكنو براشون رفتيم كه اين دفعه همه انگشت به دهن مونده بودن كه اي واي اينا كين ديگه؟؟؟ يه دونه آهنگمون شد دو تا شد سه تا شد چهار تا... انقدر راشوت تكنو رفتيم كه ديگه خودمون داشت حالمون به هم مي خورد... گفتيم تا ما رو سر جامون ننشوندن خودمون سر جامون بشينيم... تا اومديم بشينيم خاله زري گفت پاشين كه مي خوايم بريم خونه طاهره... خونه ي طاهره:جيگر طاهره رو... دف آورد برامون زد و دوباره... قبل از شام من و فائزه تو اتاق تنها بوديم كه دوستم زنگ زد منم گوشي و برداشتم و كلي تند برخورد كردم كه يه دفعه فائزه ادا در آورد و خنده ام گرفت از اون پشت دوسنم مي گفت سارا؟ سارا؟ منم اصلا حواسم نبود گفتم جـــــان(يه جان آبداري گفتم كه خودم كيف كردم اما جاش نبود مثلا عصباني بودم)فائزه كه ديد دارم خراب مي كنم گوشي و گرفت(بازم نفهميد...)اگه فائزه سوتي نمي داد فك كنم حالا حالا ها من و فائزه رو تشخيص نمي داد(البته بعد از اون سوتي بازم تشخيص نداد)خلاصه حرفمون نصفه موند چون مي خواستن شام بيارن سر شام يه هو دوست گرام زنگ مي زنه هر چي نمي گيرم باز هي زنگ مي زد و از رو نمي رفت پاشدم به هواي دستشويي رفتمبيرون و همه چيز و براش توضيح دادم و بهش گفتم از اون كارش خيلي ناراحت شدم و از اين كه من و فائزه رو تشخيص نداده بيشتر ناراحت شدم... معذرت خواهي كرد و ما هم از خر شيطون اومديم پايين...شب ساعت 12:30 اومديم خونه اشرف برا اولين بار مگه خوابمون مي برد عادت كرده بوديم به روششون...از بيكاري از جن و بختك و اين جور چيزا حرف زديم خونه اشرف هم كه بزرگ و كاهگلي بود تازه تو يزدم بود ...انقدر از جن حرف زديم كه تا صبح بيدار موندم ...نصفه شب فائزه پاشو گذاشت رو پام منم فكر كردم بختكه...نا خدا گاه يه جيغي كشيدم كه همه بيدار شدن...آخه يك ينبود به من بگه كه اگه بختك بود كه تو نمي تونستي حرف بزني چه برسه به اين كه جيغ بزني... تازه صبح برا نمازم از ترس من و فائزه با هم رفتيم دستشويي... روز بعد:جمعه
ساعت 8:30مامانيم:دخترا پاشين(يه گوش در و يه گوش دروازه)9:خاله زري: دخترا پاشين(يه گوش در يه گوش دروازه)9:30 دايي عباس پاشين ديگه كلي كار داريم...بيادر نشين ميام خودم بيدارتون مي كنما...10:آقاجونم: دخترا پا نشدين؟ الانه كه بيام و يكي بزنم به كمراتونا...اين يكي كار ساز بود ... امروز روز آخر بود كه با هم بوديم...آقا جونم گفت رضا تمرين آواز و ساز داره بريم خونه ممد جواد ميخوان برامون بزنن و بخونن...باز تند تند پاشديم رفتيم خونه ممد جواد... نشستيم تا رضا و همكاراش بيان...من پشت ولي نشسته بودم ...اصلا محل سگ نداد بيشعور كه يه خانوم با شخصيت پشتت نشسته بعد كه يكي از هكاراي رضا كه خانوم بود اومد كنارم نشست آقا ولي به خودشون زحمت دادن و رفتن كنار نشستن منم بلند گفتم ادب و برم مي ذاشتي دير تر پا مي شدي....(انقدر دلم خنك شد كه نگو ...پسره ي بي فرهنگ دهاتي)خلاصه اومدن برامون زدن و خوندن جيگر صداشو دستش...چه قدر قشنگ واقعا فيلم گرفتم ولي بازم به علت بالا بودن حجم نتونستم براتو آپلودش كنم...ظهر برا ناهار خونه ي ممد حسين دعوت بوديم...يه پسر داشتن به اسم عليرضا يكم قيافه اش شيرين مي زد ما شاالله انقدر كاري انقدر مودب و با فرهنگ بودن كه نگو هي به فائزه مي گفتم ميخواد عروس شه فائزه به بنفشه مي گفت بنفشه به ياسي مي گفت و ياسي مي خنديد و ما هم مي خنديديم مثه كسخولا ...ناهاررو خورديم و ساعت 4 برگشتيم خونه اشرف ...برا شام بايد مي رفتيم خونه رباب...تو اين همه خونه كه ما رفتيم خونه رباب يكم خونه بود....اصلا با بقيه خونه ها فرق مي كرد خيلي هم وسايلش شيك بود و هم چيدمانش ... شوهرش سيد قاسم آذرا داشت... خيلي با ماشينش حال كردم ... رفتيم تو اتق كه بحرفيم يه هو عارف(پسر رباب..7 سالشه)با از اين ماسكاي وحشتناك پريد تو و انقدر ترسيديم بعد انقدر خنديديم كه نگو...ماسك و از سرش درآورديم و تك تك سرمون كرديم و عكس گرفتيم... بعد بنفشه سرش كرد منم خودم مرتب كردم آهنگ Takin back my loveانريكو رو گذاشتيم و مثه آهنگ تصويريش رقصيديم... انقدر خنده دار شده بود كه نگو آخرش كه انريكو و سارا لب مي دن به هم و اون كاراي صحنه دار مي كنن و ما هم اجرا كرديم ...فكرشو بكنبن يه دختر خوشگل با يه هيولا...ولي انقد رجالب شد كه نگو...ياشي گفت برگشتيم رفتم دانششگاه برا همه دوستام مي ريزم بلوتوث بشه همه فيض ببرن... چند وقت ديگه بلوتوثش مياد شما هم مي بينين و مي خندين......ساعت 1:20 برگشتيم خونه و مست و پاتيل افتاديم تازه خاله زري اينا مي خواستن موقع اذون برن به مشهد... دمشون گرم كه نصفه شب سر و صدا نكردن و گذاشتن يه خواب راحتي بكنيم...روز بعد :شنبه ساعت8:30 : ماماني سارا پاشو...سارا مثه دخترا ي خوب پاشد صبحونه شو خورد استراحت كرد تا 9 ...مامانم زنگ زد و گفت سارا 3 تا پشمك ديگه هم بگير ... منم كه قرار بود برا مهران و داييام چيزي بخرم به مامانيم گفتم با آقاجون بريم شهر(اصلا يه حالي داره كه نگو با آقاجونم بري گردش ...هر جا بخواي مي برت جاهايي هم كه لازم باشه تو ضيحات لازم و برات مي ده...كلا اصل حاله گردش با آقاجونم)تندي حاضر شدم و رفتيم شهر اول رفتيم بازار خان ...واقعا حيف شد به علت شهادت تعطيل بود و نتونستيم كيف بكنيم ....يه بازاري بود به بزرگي بازار رضاي خودمون بزرگ تر و يه طبقه ..خيلي بزرگ بود و قشنگ ...تو بازارش داشتيم دنبال هندوانه تراش مي گشتيم يه پيرمرد گفت بيا بابا ببينم از كدوم شهر اومدي؟ آقاجونم گفت مشهد...گفت مشهد شهره ها قدر جايي كه هستي و بدون...رفتي حرم حتما برا منم دعا كنما هم گفتيم حتما حاج آقا...گفت حاج اقا باباته من آق رضام....(انقدر از پيرمرداي اهل حال خوشم مياد كه نگو...فكر كنم اين و يه بارديگه هم گفتم)خلاصه هندوانه تراشم پيدا كرديم و به زور يه بازار پيدا كرديم و رفتم دو سه تا اسپري گرفتمو گل سر ....جاتون خالي از هر جا رد مي شديم آقاجونم توضيحات كامل و به نظر مياورد و مي گفت برو ببين ...خلاصه اين كه خيلي حال داد اما حيف كه گرم بود و بعضي از مغازه ها بسته...(يه چيزي و من اين جا عرض بكنم...كي گفته دخترا ي اهوازي و تهراني و مشهدي جنده ان و پتياره؟؟؟؟ يكي به من بگه...يكي نيس بياد بره يزد اين دختراي الپر و ببينه يكي نيس بهشون بگه اين جا كه پسر خوشتيپ و باحال نيس شما برا كي خودتون و درست مي كنين؟؟؟ دختره هم سن منه خط چش كشيده آه...سايه تا اين جا ...رژ به چه پررنگي كه خداييش من خجالت كشيدم...الپرا همشون هم همين جورينا فرق نمي كنه از من كوچيك تره خط چش كشيده زير و بالاي چشش...تا شايد اون چش نخوديش ديده بشه...به خدا آدم شاخ درمياره...بگذريم)رفتيم خونه هيشكي جز جان علي و من و آقاجونم تو خونه نبود... زنگ زدم به دوستم كه باهاش حرف يزنم جان علي سر برداشت كه سارا بيا خيار بخور هي مي گفتم ممنون نميخورم مي گفت بيا يه جور جاش كن ...منم به بيچاره گفتم يه چند دقيقه ديگه بزنگ...مي ري مي شيني پاي سيني يكي مي خوري بايد دوتا بخوري دوتا مي خوري بايد سه تا بخوري اونقدر بايد بخوري تا تموم شه...به زور خوردم و پريدم تو اتاق به وراجي بعدم كه متكا گذاشتم رو تخت(واااي تخت...از رو زمين سفت بعدر رو تخت...فكرشو بكن)خوابيدم تا 2:30 هيچي نفهميدم تا مامانيم برا ناهار صدامزد انقد رگشنه ام بود كه نگو دو تا بشقاب غذا خوردم و چون قرار بود ساعت 5 راه بيفتيم باز خوابيدم تا 4:30 كه اكبر اومد دنبالمون بريم پليس راه منتظر اتوبوس واستيم قرار بود ساعت 5 بياد ساعت 6ك30 اومد... تو اون گرما ..خدا خير اكبر و بده كه برامون واستاد تا تو ماشين بشينيم... خلاصه سوار شديم...فيلم اخراجي هاي 2 رو گذاشته بودن و براي شونصدمين بار ديدمش... برا نماز نگه داشتن ...كناريم جاشو با يه دختره عوض كرد...سر صحبت اون باز كرد...شما هم مشهدي هستين؟ گفتم آره.شما چه طور؟...منم آره كجا مي شينين...گفتم همون هولوهوشا...شما كجا...گفت ما بالاتر مي شينيم..اسمش الناز بود.انقدر از خودمون گفتيم و گفتيم كه نگو شام كه خورديم تا صبح با هم حرف زديم تا اين كه پياده شديم...بعدم با هم خداحافظي كرديم و داييم اومد ترمينال دنبالمون و رفتيم خونه ي مامانيم و تموم شد سفرمون...باقيشم ديگه برا خودمه جاتون خالي ديگه كلي خنديديم حيف كه نمي تونم براتون اداشون در بيارم ..اگه يه دو ماه ديگه اون جا مي موندم لهجه ام كلا بر مي گشت... الآنم بين صحبتام تيكه هاي يزدي ميام... يه چيز جالبي كه اون جا ديدم اچشم و هم چشمي بود...در حد المپيك...خونه ي همشون تلويزيون ال سي دي شونصد اينچ...يخچال سايد باي سايد... سي دي...دي وي دي... كامپيوتر...بهترين ماشين....كمترين ماشينشون جي ال ايكس بود تنها پرايدشون ماشين دايي عباس بود...همشون از يك دم از بچه ده ساله گرفته تا بزرگ بزرگش همراه داشتن اونم نه با سيم كارت ايرانسل با سيم دائمي... ديگه براتون بگم بچه هاشون از 10 سالگي سوار موتورن به قدري كه موتور اون جا بود ماشين نبود... شب ساعت 10:30 ميوه مياوردن ساعت 12 شام و تا 2 و 3 بعد نصفه شب ،شب نشيي مي كردن...اين كلا با برنامه ي من شخصا مغاير بود... اون جا هيچ ميوه اي جز خيار و طالبي و هندونه بهمون ندادن ...ناهار همشون از يك دم بادنجون ...بادنجون به مدل هاي مختلف فقط يه جا مرغ بود كه تازه اونم بادنجون تنگش بود... خلاصه . خلاصه قصه ي ما به سر رسيد كلاغه به خونه اش نرسيد اين طرز نوشتن منه...خواهشا يكم راهنماييم كنين كه بهتر شه ايشاالله... مي بوسمتون تا بعد باي + نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388 8:49 توسط سارا کاظم زاده |
سلام به همه ي دوستاي گلم خوبين؟ + نوشته شده در شنبه 20 تیر1388 14:44 توسط سارا کاظم زاده |
روزي حقيقت و دروغ در ساحل دريا با هم ديدار كردند و به هم گفتند «برويم در دريا تن بشوييم»آنها برهنه شدند و در آب شنا كردند . پس از مدتي ،دورغ به ساحل برگشت و لباس هاي حقیقت را به تن كرد و رفت . حقیقت نيز از دريا بيرون آمد ،جامه ي خويش را نيافت . او از برهنگي خويش بسيار شرمگين بود،ناچار خود را با جامه يدورغ پوشاند و به راه خود رفت. و اين شد كه حقيقت در لباس دروغ زشت جلوه كرد و دروغ در جامه ي حقيقت زيبا... و تا همين امروز ، هنوز مردان و زنان يكي از آن دو را جاي ديگري مي گيرند . اما هنوز افرادي هستند كه سيماي حقيقت را ديده اند و او را صرف نظر از جامه اش مي شناسند . بعضي ها هم چهره ي دروغ را مي شناسند و لباس ها،او را از چشم اينان پنهان نمي دارد. + نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 14:22 توسط سارا کاظم زاده |
سلام به همه من اين داستان و شونصد بار خوندم اما چيزي ازش نفهميدم مي شه برام توضيح بدين جريانش چيه؟ زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالیکه یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالیکه به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید... زن در حالیکه داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟ زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی گفت: _ یادته که پدرت ما رو وقتیکه رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ _آره یادمه (در حالیکه بر روی صندلی کنار شوهرش نشست)... _یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنییا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟! _آره اونم یادمه... مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم..... اهم....يه چند تا نكته هم براتو ن مي ذارم بخونين و بعد روش فكر كنين: اگر مي خواهيد حرف هاي شما را باور كنند ، از خودتان سخن نگوييد. مشكلات مهم زندگي نمي توانند با طرز تفكري حل شوند كه ان ها را به وجود آورده است.!! هنگامي كه خود را با ديگران مقايسه مي كنيد در واقع ارزش وجودي خود را زير سوال مي بريد. ما همگي افرادي بي همتا و منحصر به فرد مي باشيم. آنكه امروز را از دست مي دهد فردا را نخواهد يافت ،خوشبخني اينده در استفاده از زمان حال است. اتلاف وقت گرانبها ترين خرج هاست. خردمند آنچه را كه مي داند نمي گويد و آنچه را كه مي گويد مي داند. جرات كن باور داشته باش كه تو مي تواني. آنجا كه همه مثل هم فكر مي كنند.هيچ كس فكر نمي كند. اگه يه روز نتونستي گناه كسي و ببخشي از بزرگي گناه اون نيست از كوچكي قلب توست. اگر در قدم اول موفقيت نصيب ما مي شد ، سعي و عمل ،ديگر معني نداشت. نظرم يادتون نره ميبوسمتون تا بعد + نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 15:21 توسط سارا کاظم زاده |
دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه ، قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . ....سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می کنید . + نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388 11:11 توسط سارا کاظم زاده |
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باش + نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 14:18 توسط سارا کاظم زاده |
حتما تا به حال چيزي زاجع به عاشق شدن در يك نگاه شنيده ايد . در داستان هاي بسياري خوانده ايد كه مي گويند فلاني ، فلاني را ديد و به يك نگاه دل به او داد يا او را به يك نظر ديد و يك دل نه صد دل عاشقش شد. بد نيست بدانيد كه اين موضوع جنبه علمي نير پيدا كرده است ، دانشمندان مي گويند تنها سه دقيقه لازم است تا شما به كسي علاقه مند شويد . خيلي از مردم مي گويند ما شخصي با اين مشخصات و با اين خصوصيات ظاهري و اخلاقي دوست داريم و بعد به سراغ كسي مي روند كه هيچ گونه ارتباطي به گفته ا و خواسته هايشان ندارند .تعدادي هم مي گويند كه اصلا نمي دانند همسر مورد نظرشان براي اينده بايد داراي چه خصوصياتي باشد . مردم. بسيار سريعتر از آن چه تصور مي كنند موردشان را تشخيص مي دهند و به سراغش مي روند تا جايي كه برخي حتي ظرف مدتي كمتر از 3 ثانيه قادر به تشخيص ايده آل خود بودند و اين جاي شگفتي دارد. تا حدودي اين مسئله هيجان انگيز تر هم مي شود وقتي بدانيد عنوان هايي كه هميشه برا ي اغلب افراد مهم هستند مثل تحصيلات ،نژاد ،شغل و درآمد طرف مقابل ، در اين عمل و عكس العمل متقابل ،نقشي را بازي نمي كنند ؛ پيش از اين روان شناسان نيز تصور مي كردند . مردم همسر مورد نظرشان را بر پايه ي كيفيت چيزهايي از قبيل پول و قدرت انتخاب مي كنند ، اما تحقيقات نشان داد هنگامي كه مردم ملاقاتي چهره به چهره با يكديگر دارند چيز هايي مثل سيگار كشيدن يا حساب بانكي طرف مقابل به هيچ عنوان در تصميم گيري آن ها تاثير نمي گذارد به اين ترتيب رفتار واقعي يك شخص است كه نقش تعيين كننده در اين انتخاب خواهد داشت. + نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388 14:24 توسط سارا کاظم زاده |
روزي از روز ها ، گروهي از قورباغه هاي كوچك تصميم گرفتند كه با هم مسابقه دو بدهند . هدف مسابقه رسيدن به برج خيلي بلندي بود . جمعيت زيادي براي ديدين مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند . حقيقتا كسي باور نداشت كه قورباغه هاي جوان بتوانند به نوك برج برسند .
شما مي توانستيد چنين جملاتي را بشنويد :« اوه ، چه كار مشكلي !! آنها هيچ وقت به نوك برج نمي رسند !! هيچ شانسي براي موفقيت نيست ، برج خيلي بلند است !!» قورباغه هاي كوچك يكي يكي شروع به افتادن كردند.به جز عده اي كه با حرارت داشتند بالا و بالا تر مي رفتند . جمعيت هنوز ادامه مي داد:« اين كار مشكلي است ، محال است كسي موفق شوند .» و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف . ولي فقط يكي از قورباغه ها به رفتن ادامه داد. بالا و بالا و بالا تر رفت. اونمي خواست كه منصرف شود و بالاخره تنها او بود كه توانست به نوك برج برسد و مشخص شد كه برنده ي نهايي كه بوده است . بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين كار را انجام داده است . از او پرسيدند رمز موفقيت تو چيست ؟ جواب داد :« هرگز به جملات منفي و مايوس كننده ديگران گوش ندهيد .چرا كه آن ها زيبا ترين رويا ها و آرزو هايتان را مي گيرند. هميشه به قدرت كملات فكر كنيد . چرا كه هر چيزي كه مي خوانيد و يا مي شنويد روي اعمالتان تاثير مي گذارد.» + نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388 14:42 توسط سارا کاظم زاده |
شاگردی از استادش پرسيد: ” عشق چست؟ “ + نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 11:32 توسط سارا کاظم زاده |
يكي از ثروتمندان ، ميهماني با شكوهي تربيت داد و از همه افراد ثروتمند و مقامات شهر دعوت كرد تا در ميهماني اش شركت كنند. همه ميهمان ها از راه رسيدند و خدمتگذاران شروع به پذيرايي كردند . يكي از خدمتگذاران بيمار و ضعيف بود و قدرت حركت زيادي نداشت به همين دليل گوشه اي نشسته بود كه كفش ميهمانان را جفت مي كرد و به خاطر بيماري حال و حوصله خنديدن و خوش آمد گفتن هم نداشت . ناگهان يكي از ميهمانان با صداي بلندي گفت :« ساعتم ! ساعت طلاي گران قيمتم نيست .» ميهمانان هر كدام حرفي مي زدند و سوالي مي پرسيدند . مردي كه صاحب ساعت بود با اطمينان مي گفت حتما يكي آن را دزديده چون مطمئنم ساعتم را با خودم آورده بودم . ميهماني تقريبا به هم خورد و ميزبان از اين موضوع به شدت نگران بود . يكي از ميهمانان رو كرد به بقيه و با صداي بلند گفت : « ما آدم ها ي ثروتمند و با شخصيتي هستيم و در اين حال رو كرد به خدمتگذار بيمار و گفت :« رفتار او خيلي مشكوك است . مطمئنا ساعت را او دزديده است .» در همان حال همه خدمتگذاران به سر آن خدمتگذار بيچاره ريختند و او را گشتند اما چيزي پيدا نكردند. خدمتگذار بيچاره كه گناهي نداشت با ناله گفت :« اگر پيش همه شرمنده ام ، پيش دزد رو سفيدم .حداقل يك نفر تو اين جمع هست كه به بي گناهي من اطمينان دارد و او كسي نيست جز دزد ساعت طلا . »نگاه خدمتگذار به سمت كسي بود كه او را متهم به دزدي كرده بود و ميزبان متوجه نگاه او شد و شروع به گشتن او كرد و ساعت را در جيب او پيدا كرد . از آن به بعد وقتي آدم بي گناهي قادر به دفاع كردن از خود نباشد مي گويد (J J اگر پيش همه شرمنده ام پيش دزد رو سفيدم J J) + نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 14:52 توسط سارا کاظم زاده |
توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 14:25 توسط سارا کاظم زاده |
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ + نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 16:53 توسط سارا کاظم زاده |
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد . پسرش دم در آشپزخانه منتظر ااو بود و مي خواست كار بدي كه تامي كوچولو انجام داده به مادرش بگويد . وقتي مادرش را ديد به او گفت :«مامان ، مامان ، وقتي من داشتم تو حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يك ماژيك روي ديوار اتاقي كه شما تازه رنگش كرده ايد ،خط خطي كرد!» مادر آهي كشيد و فرياد زد :« حالا تامي كجاست ؟» و رفت به اتاق تامي كوچولو ، تامي از ترس زير تختش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد :« تو پسر خيلي بدي هستي .» و بعد تمام ماژيك هايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال . تامي از غصه گريه كرد . ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد ، قلبش را گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد . تامي با روي ديوار با يك ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود :«مادر دوستت دارم .!» مادر در حالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد . بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي كرد ! + نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 16:37 توسط سارا کاظم زاده |
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشهای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیدهاند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکههایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشههایی دندانه دندانه درآن دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکهای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود میگفتند که چطور او ادعا میکند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی میکنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است . پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمیکنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادهام، من بخشی از قلبم را جدا کردهام و به او بخشیدهام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکهی بخشیده شده قرار دادهام؛ اما چون این دو عین هم نبودهاند گوشههایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیدهام اما آنها چیزی از قلبشان را به من ندادهاند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یادآور عشقی هستند که داشتهام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعهای که من در انتظارش بودهام پرکنند، پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونههایش سرازیر میشد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشهای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود... + نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 12:22 توسط سارا کاظم زاده |
پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.پسرک ماسه های را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال بازمی گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد. + نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 18:1 توسط سارا کاظم زاده |
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند. در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. + نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 18:2 توسط سارا کاظم زاده |
۱) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین 2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز 3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس 4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری 5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون 6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن 7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس 8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر 9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز 10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه + نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388 20:8 توسط سارا کاظم زاده |
یک عشق یعنی دیگه از طرف آقا فرهاد
عشق يعنی مستی و ديوانگی + نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388 15:0 توسط سارا کاظم زاده |
1-از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه ادامه مطلب و بخون ...
ادامه مطلب + نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 4:37 توسط سارا کاظم زاده |
يك قطره اشك مي اندازم تو دريا تا وقتي كه پيداش كني من دوستت دارم . موج اگر مي دونست كه ساحل هيچ وقت دستشو نمي گيره ، هرگز براي رسيدن نفس نفس نمي زد . زندگي مستطيل سبزي است كه سه ضلع دارد عشق و كار . همه چيز زير بارون قشنگه : درختا ، گلا ، خيابونا . تو هم برو زير بارون شايد فرجي شد .
كوتاه ترين فاصله براي گفتن دوستت دارم فقط يك لبخنده ... نيشت رو ببند . اگه فرهاد شيرين يادش بره ، اگه مجنون ليلي يادش بره ، اگه پرنده پرواز يادش بره ، من پول اس ام اس هايي رو كه برات فرستادم يادم نمي ره .
درياي بي كران باشي يا يك كوزه ي كوچك آب فرقي نمي كنه اگه زلال باشي ، آسمان در توست . برو به جهنم ......................چون فقط تو مي توني جهنم رو بهشت كني . اگه يك زنبور اومد رو دستت نشست نترس . من آدرس بهترين گه دنيا رو بهش دادم . سلام سلامتي مياره ، سلامتي زندگي مياره ، زندگي عشق مياره ، عشق ازدواج مياره ، ازدواج بچه مياره ، پس سلامتي به هيچ دردي نمي خوره . لپتو بيار جلو :1،2،3،4،5 ، تا 100 هم بشماري از بوس خبري نيست.
يه نفر ..... يه جايي ..... يه وقتي ...... تموم روياهاش لبخند تو بود . پس يه جايي ...... يه وقتي ....... با يه لبخند يادش كن .
به حساب بانكي شما ميلياردها بوسه عشق واريز كرده ام . شما مي توانيد با كارت مهر به طور شبانه روزي برداشت كنيد . اگر تمام گل هاي جهان را به پات بريزم بازم كمه چون... تو زيبا ترين گلي. به خاطر عشق خودت زنده نباش ،به خاطر كسي زنده باش كه به عشق تو زنده است . دوستت دارم به خاطر اونت ........ اون چيز نازت ، مي دوني كه چي رو مي گم ؟....... اونتو مي گم ، اون قلب مهربونت .
اين هفته رو هم رژيم بگير تا لاغر بشي و انتخابت نكنن . اينو به بقيه ي گوسفندا هم بگو . عيد قربان مبارك . هميشه غمگين ترين لحظات رو كسي برات مي سازه كه شيرين ترين لحظات رو براش ساخته بودي . + نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 4:29 توسط سارا کاظم زاده |
زن جواني همراه همسرش كنار ديوار ايستاده بود و به شدت اشك مي ريخت . مرد خردمندي از كنار آن ها عبور كرد ،وقتي گريه زن را ديد ،ايستاد و علت را از او پرسيد .
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با كلامي زشت مرا مي رنجاند ! او مرد خوبي است و تنها عيبي كه دارد بد دهني و زشت كلامي اوست كه گاهي مرا مي رنجاند و به گريه وا مي دارد. مرد خردمند با تاسف سري تكان داد و خطاب به مرد گفت : هيچ انساني لياقت اشك هاي انسان هاي ديگر را ندارد و اگر انسان لايقي در دنيا پيدا شد او هرگز دلش نمي آيد كه دل ديگري را به درد و اشك اورد + نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 4:27 توسط سارا کاظم زاده |
راز اول: راز اول عشق در تواضع است. راز دوم : احترام متقابل است. راز سوم : اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . راز چهارم :رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . راز پنجم :خوش مشربي است . راز ششم: اين كه هر روز كاري كنيد كه معشوقتان خوشحال كنيد كاري مثل هديه دادن ،تحسين ،لبخندي از روي محبت. راز هفتم : اين است كه حقيقت اصلي عشق يعني تفكر را از ياد نبريد. راز هشتم :مانع بروز هيجانات منفي در وجودتان شويد و صبر كنيد تا خونسردي را دوباره به دست آوريد. راز نهم :طرف مقابلتان را تحسين كنيد. راز دهم :در سكوت دست يك ديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام با يكديگر رابطه بر قرار كنيد. راز يازدهم :به عشق بيش از يك ديگر احترام بگذاريد ، زيرا عشق هديه ازلي خداوند است. راز دوازدهم :توجه كردن به لحن صدا .از اعماق قلبتان سخن بگوييد. راز سيزدهم :از يكديگر انتظار بيجا نداشته باشيد، زيرا نقص همواره جزو جدا نشدني بشر است. راز چهاردهم :تملك را از خود دور كنيد .معشوقتان را با طناب نياز نبنديد. راز پانزدهم :معشوقتان را در چار چوب رفتاري كه خودتان مي پسنديد حبس نكنيد. راز شانزدهم: هنگام سو تفاهم ، فقط به اين فكر نكنيد. كه طرف مقابل چه طور ناراحتتان كرده است. راز هفدهم :هيچكدام خود را معلم ديگري ندانيد. راز هجدهم :وقتي پيشنهادي به نظرتان مي رسد ، به نياز خودتان براي بيان آن فكر نكنيد ،بلكه به علاقه ي ديگري به شنيدن آن فكر كنيد. راز نوزدهم :باور ها ، آرمان ها و اهدافتان را با يكديگر در ميان بگذاريد. راز بيستم :در آرامش است ، زيرا آرامش باعث تكامل عشق مي شود. + نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388 3:20 توسط سارا کاظم زاده |
داستان در مورد يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي ماجراجويي خود را آغاز كرد شب بلندي هاي كوه را در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد همه چيز سياه بود همان طور كه از كوه بالا مي رفت چند قدم مانده به كوه پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي در مقابل چشمانش مي ديد . اكنون فكر مي كرد كه مرگ چه قدر به او نزديك است ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه برايش چاره نماند جز آن كه فرياد بكشد خدايا كمكم كن ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد : از من چه مي خواهي ؟ گفت : خدايا كمكم كن . نجاتم بده . همان صدا گفت : واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم ؟ مرد گفت : البته كه باور دارم ... صدا گفت : اگر باور داري طنابي كه به كمرت بسته است پاره كن . يك لحظه سكوت...و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد . گروه نجات مي گويد كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كرده اند بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود .... و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت ... + نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 4:15 توسط سارا کاظم زاده |
5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب….. 6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره . 7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!! 8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و… 9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش) 10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد . 11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره . 12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … ) 1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده . 2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!! 3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!! 4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه. 5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش. 6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه. 7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش. 8 غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره. 9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی) 10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟! 2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل. 5 صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!! ! + نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 17:3 توسط سارا کاظم زاده |
|